آمیتیس بانوآمیتیس بانو، تا این لحظه: 14 سال و 5 ماه و 1 روز سن داره

آمیتیس گل سرخ مامان و بابا

240.شهرکتاب

خاله فرناز برگشته :) دیروز رفتیم شهرکتاب یه دوری زدیم عین این عکس ننداخته ها! 600 تا عکس انداختیم از فینگولوها تو شهرکتاب :))  امیتیس هرجا گیر میاورد مینشست رو زمین! این بار کالسکه شم از تو ماشین نیاوردم چون فایده ای نداره! اونم میشه غوز بالا غوز!  چند تا کتاب جزئی هم خریدم  ... البته وقت نکردم بچرخم ... همش دنبال فینگیلی بودم:)  اینم از کتابهایی که خریدم :) پ.ن : شلوارت تو کمربند صندلیت گیر کرد و پاره شد:( حیففففف 2 بار پوشیده بودیش ! حالا میخوام یه کاری بکنم با کمک خاله هانی بلکم درست شد:) ...
18 شهريور 1392

238.تاب تاب

تاب تاب عباسی خدا آمیتیس و نندازی اگه میخوای بندازی بغل مامانش بندازی  و در آخر آمیتیس : تاو تاو ♥ امروز اردکت رو دستم گرفته بودم میگفتم کواک کواک ... ازم گرفتی و میگی کواک♥ دونه دونه عروسکات رو میاری پیشم که برات صداشون رو دربیارم:* و بیشتر از همه کواک کواک دوست میداری:) و همچنان در حال ضایع کردن منی ههههه صبح یه کاری میکنی تا زمان اومدن بابا ... بابا که میاد میگم امیتیس فلان کار رو کرد امیتیس بگو به بابا! همچین نگام میکنی که انگار تا بحال نشنیدی :* آهان هنوز هرچیزی رو تا میگیم الو آمیتیس میذاری در گوشت! اون چیز میتونه گوشی ... موبایل و یا حتی بطری دوغ باشه:)) میذاری در گوشت و میگه بَ ... پریروزا مامانی همزمان...
16 شهريور 1392

237.روز دختر!

عزیز دل مامان و بابا روزت مبارک :*    پ.ن : این شیرینی ها رو برات -برام- از سوییت بلیس گرفتم! مثلا به مناسبت روز دختر:) تا گرفتمش هم تو جعبه تکون خورد و مالیده شد به جعبه ههههههه:دی ...
16 شهريور 1392

236.حوصله ی نوشتن ندارم!

تو این چند روز کارای زیادی کردیم ... مثلا پنجشنبه جمعه رفتیم دماوند با خاله لیلا اینا ... کلی آتیش سوزوندین تو و سپهر ... با خاله هانی رفتیم بنی هاشم خرید بهداشتی کردیم ... با مامانی هم امروز رفتیم مولوی برات ملحفه ی رو تشک دم دستی گرفتم و رفتم بالا سر مامانی نشستم تا دوخت :))  ولی نمیدونم چرا حس نوشتاری ندارم! ایشالا درست میشم و برمیگردم:* خوب باش مامانی :*
11 شهريور 1392

235.پاساژ

امروز مامانی و بابایی اینجا بودن ... طفلیا تنها شدن اشکان رفته سلیمانیه ... عصری مامان اینا میخواستن برن و امیتیس زودتر جلوی در بود:)) خلاصه مامان گفت بیا بریم خرید ... رفتیم و پدرمو دراورد ... در این صحنه به زوووور دو نفری دارن میبرنش تو پاساژ :)) رفتیم و کلی راه رفتی و یه جا دیدم زده چاپ عکس روی لیوان ... خلاصه اینو واسه بابا مرتضی گرفتیم  ...
5 شهريور 1392

234.شهرکتاب

دیروز با خاله فرناز و علی کوچولو رفتیم شهرکتاب الماس ... این سری کتاب برای خودمون گرفتیم ... کتابهایی درباره ی روانشناسی کودک  اینم دو فینگیلیون ♥ اینم آمیتیس که رفته بود پشت صندوق:)) امروز تولد بابایی ه ... شب میریم تولد بازی:) باباجونم 120 ساله بشی و سایه ت رو سرمون بمونه:* کار جدیدی که یاد گرفتی: امروز داشتم کمدت رو جمع میکردم تا یه سری لباسهای نوت رو بدم به سرایدارمون که دخترش 40 روزه س ... اومدی پیشم شبشه شیر بدست و میگی م :* بعدازظهر هم پستونکت رو انداختی پشت حصیرمون و اومدی دست منو میگیری که پاشم بهت بدمش :* قربونت برم مننننن:* ...
4 شهريور 1392

233.پر!

دیشب داشتی بازی میکردی دیدم تو حرفات هی میگی پر! منم سواستفاده کردم کلاغ پر بازی کردیم :) انقدر بامزه بطور ریتمیک و سر زمان مشخص میگفتی پر! اصلا مهم نبود من سوالی پرسیدم یا نه :)) یه بارش هم گفتم امیتیس؟ جواب ندادی ... بابات تا اومد بگه بچه م میدونه امیتیس پر نداره نیگاش کردی و گفتی پر! ههههههه دیروز بهاره و بابک و عمه اکرم اینا هم اومدن اینجا!
2 شهريور 1392

232.بدبخت بیچاره!

آغا ما دوباره رفتیم دکتر و این بار با بابامرتضی ... هیچی دیگه سرماخوردی:( همین که رفتیم دکتر همه ی علایم با هم هجوم آوردن و شاد شدم از اینکه سرماخوردگی معمولیه نه ویروس سرفه:)  پریشب تا 5 صبح بیدار بودی و دیگه داغون بودم از صبحش پاشدم رفتم خونه ی مامانی و الانم دماوندیم. القصه! دیروز آنیتا هم اونجا بود ... داشت کمک ما میکرد نخود پاک کنیم و آمیتیس هم هرچی نخود بود میریخت رو زمین ... با اشکان گفتم چند دقیقه اینو نگه دار تا تموم شه کار ما ... اونم برداشت بردتت تو آشپزخونه و یه قابلمه آب کرد گذاشت جلوت! تو هم که عشق آب شروع کردی به آب بازی ... برگشتم میگم مامان ببین عجب خری ه! برا بچه ی سرماخورده آب گذاشته! آنیتا برگشته میگه عمه زشته می...
31 مرداد 1392